داستانک/ چيزي را ميبينيم که دوست داريم ببينيم!
در فولکلور آلمان ، قصه اي هست که اين چنين بيان مي شود : مردي صبح
از خواب بيدار شد و ديد تبرش ناپديد شده . شک کرد که همسايه اش آن را دزديده باشد
، براي همين ، تمام روز اور ا زير نظر گرفت. متوجه شد که همسايه اش در دزدي مهارت
دارد ، مثل يک دزد راه مي رود ، مثل دزدي که مي خواهد چيزي را پنهان کند ، پچ پچ
مي کند ،آن قدر از شکش مطمئن شد که تصميم گرفت به خانه برگردد ، لباسش را عوض کند
، نزد قاضي برود و شکايت کند .
اما همين که وارد خانه شد ، تبرش را پيدا کرد .
زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بيرون رفت و دوباره همسايه اش را زير نظر
گرفت و دريافت که او مثل يک آدم شريف راه مي رود ، حرف مي زند و رفتار مي کند .
هميشه اين نکته را به ياد داشته باشيد که ما انسانها در هر موقعيتي معمولا آن چيزي را مي بينيم که دوست داريم
ببينيم.
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۴/۱۲ ساعت توسط
|
با عرض سلام امیدوارم بهره کافی و لازم از مطالب درج شده در وبلاگ را ببرید