یک قدم آخر

شاید زیاده اما قشنگه :)

یکی از دوستان میگفت : پدر بزرگ خدا بیامرز من ، قهوه خانه داشت...
همیشه شب ها که خسته میشد و ساعت کار تمام میشد و میخواست قهوه خانه را ببندد میگفت : به اندازه یک مشتری دیگر صبر میکنم و بعد می‌ بندم...

او حریص نبود ثروتمند هم نبود و پولش را هم راحت برای دیگران خرج میکرد...
اما میگفت : تمام زندگی در آن یک قدم آخری است که بعد از خسته شدن بر میداری...

من هم به سبک او وقتی که خسته می شوم و آماده می شوم که همه چیز را برای امروز تمام کنم ، به یاد او ، یک گام دیگر بر می دارم ؛
این روزها که مرور می کنم ، می بینم پدربزرگم درست میگفت...

زندگی در همین یک قدم آخر است...

شاید امروز این حرف برای شما خیلی ساده یا بدیهی یا مسخره بیاید ، نمی دانم ، اما برای من آن روز یک حرف عجیب بود ؛
از این حرف هایی که گاهی احساس می کنی ابر و باد و مه و خورشید و فلک گرد هم آمدند تا تو در لحظه ای حرفی را بشنوی و از غفلت برخیزی...

همان شب با خودم قرار گذاشتم : یک گام بیشتر...

از آن روز هر وقت که کار می کنم و خسته می شوم ، می گویم : باشه فقط یک دقیقه بیشتر...

از آن روز وقتی کتاب می خوانم و مطالعه می کنم و چشمان خواب آلودم می سوزند ، می گویم : فقط یک پاراگراف بیشتر...

از آن روز وقتی پیاده روی میکنم و خسته می شوم و می خواهم برگردم می گویم : یک قدم بیشتر...

امروز دیگر "یک گام بیشتر" قانون زندگی من شده است ؛
وقتی خسته و فرسوده می شوم و می خواهم دنیا متوقف شود تا استراحت کنم ، یک گام بیشتر بر می دارم

پدر بزرگم زندگی را خوب فهمیده بود ؛
زندگی در همین یک گام بیشتر است...
همین گامی که ذهنت به جسمت یادآوری می کند که حاکم من هستم نه تو...